نیمه های شب دو پلک جستجو بارش مهتاب و رویای شهود
می سرودم از هبوط زندگی از همان سیبی که آغاز تو بود
می نوشتم درد ها را خط به خط آن ازل زنجیرهای تار و پود
در وجودم گاه می گفتم که کاش تابش خورشید فرداها نبود
تکه های روح من خواهد شکست در عبوری این چنین سرد و کبود
تا کدامین ساحل دور خیال مثنوی های دعا باید سرود
تا کجا موج مهیب سرنوشت آیه های شوق را خواهد ربود
ای شبیه آسمان آئینه ش ............................................
آتشی در جان من افتاده باز .............................................
کاش روز ازل تقدیر هم نام ما را در در جدایی می سرود
14/1/86
نظرات ()ما شبیه زندگی پاره های یکدگر دردهای مشترک روحهای همسفر
دستهای ما کنون پیچک نیازها پیچشی میان ماست رقصهای مستمر
دامن تو پر زگل پرز روح زندگی من ز مرگ و زندگی جمع بین خیر و شر
لحظه های ما هنوز بوی صبح می دهد چشمهای روشنت انعکاسی از سحر
بسته شد میان ما عهد روز سرنوشت سالهای زیستن لحظه های مختصر
ظلمت شب جنون شهر را فریفته انتظار می کشم تا تولدی دگر
خواب دیده ام که باز صبح روشن آمده در دلم عبور کن ای مسیح رهگذر
واژه واژه دلم تا غزل سروده شد یک نظر مرا بخوان تا ابد مرا ببر
25/1/86
نظرات ()تا کجا باید سرود این درد را این دروغین ناله های سرد را
مرده ای درجمع این نامردمیست تا کجا باید کشید این مرد را
آه جانم خویش را گم کرده است آن چنان که آسمانها گرد را
بازی مرگ است و شوق زندگی باز می بازم سرا پا نرد را
هرمی از آن اشتیاق کهنه کو تا بسوزانم تن این برد را
آری آوردی مرا خانی دگر جاودانی کن همین آورد را
25/2/86
نظرات ()
از فروپاشی تردید نگاهم بگذر بگذر از حادثه آتش آهم بگذر
ای سراپای تو از خاطره زیبایی بنگر حال مرا از سر راهم بگذر
شوق دیدارهمین یک نفس دوری بود ای طفیل دل بی غم ز پناهم بگذر
روح معصوم فراوانی رویش ، دیگر از تن خشک پریشان گیاهم بگذر
حس اندیشه من باز ترا مایل شد تا نفس هست ازین گاه به گاهم بگذر
آینه قامت ما را نگران می بیند همچو طوفان ز بر بستر کاهم بگذر
انتهایی نبود در شب این تنهایی ظلماتی است درین خلوت چاهم ، بگذر
در هبوط دل من ثانیه ها حیرانند دیگر از وسوسه رای گناهم بگذر
٢۵/٣/٨۶
نظرات ()
بعد از تو ز غصه ات بمیرم بعد از تو کنار خود اسیرم
بعد از تو نشانی ام تباهی است رنگ شفقم همه سیاهی است
بعد از تو امید مرگ باشم بر رویش خود تگرگ باشم
بعد از تو هجوم تازیانه بر پیکر من کند بهانه
بعد از تو مگو قرار گیرم ره در صف انتظار گیرم
بعد از تو شبانه می گریزم از خویش و زمانه می گریزم
بعد از تو ابد ز لحظه جاریست بعد از تو هجوم بی قراریست
بعد از تو حکایت خزانم دردیست درون استخوانم
بعد از تو نه صورتم نه معنا یک شعله ام از چرا و اما
بعد از تو به رنگ خون بگریم یک مثنوی از جنون بگریم
بعد از تو زبان یاد قهر است هر بود و نبود و باد قهر است
بعد از تو ترانه ای غریبم در بستر مرگ بی شکیبم
بعد از تو سکوت پرده دار است چون روزنه امید تار است
بعد از تو هزار باره میرم وانگه ز غمت دوباره میرم
بشنو سخنم ترانه سر کن از رفتن خود دمی حذر کن
بگذار کنار تو بمیرم آنگاه دمی قرار گیرم
بنشین نگهی به پیکرم کن دستی ز مجاز بر سرم کش
گر سوز نهانیم ببینی از خویشتنم تو برگزینی
آرام کنار من نفس باش بر جان فسرده ام هوس باش
در خلسه ای از امید و وحشت می گیرم از این زمانه رخصت
با لمس تجسم تو خیزم از خواب جنون دمی گرم
بر گونه من دست تو جاریست پیوند من و تو بی قراریست
در بارش اشک من هویدا گرمای حضور توست اینجا
22/6/86
نظرات ()روشنی بخش نگاهم آفتابی سوخته در شکوه گریه ها پیدا سرابی سوخته
یاد باد ایام بی درد و ملال نیستی روحهای بی تکاپو اضطرابی سوخته
شور من آتش گرفت وشعله اش تا بی کران حاصلش خط جنون وشعر نابی سوخته
تشنه دیدار بودم در سراب زندگی ساقی صبرم مرا بخشید آبی سوخته
در کدامین نامه شرح درد خود را گفته ام در غزلهای نگفته یا کتابی سوخته
زخمه زد بر جان ما آوازهایی بس غمین گوییا نالیده در جانم ربابی سوخته
عکسهای بی تفاوت بر در و دیوار دل خاطرات مرده در دوران و قابی سوخته
در شب تنهاییم آری قدم بگذار و بین اضطرابی نانوشته انقلابی سوخته
14/6/86
نظرات ()
دوباره ترس فراگیر از نبودن ها دوباره حنجره هایی پر از سرودن ها
و بی تو ای همه سرسبزی حکایت من دوباره زردی مرگ است در غنودن ها
١٨/۵/٨٧
نظرات ()شاید این همهمه پایان یابد
تا سکوتی که سراسر آبیست
بر تن زخمی شب بنشیند
گاه وبیگاه دلم روزنه ای دریابد
که توان رفتن از آن تا ملکوت
و توان گفتن از آن شعر سکوت
و حقیقت که نگنجد به بیان
رهزن بغض گلوگیر شود
خوش خیالیست که می پندارم
من ندانم چه توان کرد درین تاریکی
به کجا باز روم بسته خویشم ز درون
و برون آینه تشویش است
شاید این همهمه پایان یابد
٣/۵/٨٧
نظرات ()و هراسانم باز شاید چو زمانی پر درد
چو زمانی پر اندوه و پر از حسرت
گاه می گویند پرام از شعر سیاه ماندن
و تهی از اکنون حالا امروز
من چه نسبت دارم با درد با اندوه ؟
تا پر از همهمه رفتن از خویشتنم
تن عریان من از وسوسه پیروزیست
ضربانی مواج اوج می گیرد که بریزد همه واهمه را بر روحم
من زسیلاب زمان هیچ نمی پرهیزم
تا دلی دارم با وسعت دشت
یا سری دارم در ابر در نور
می شناسم اثر دلهره را
می شناسم خطر واهمه را
اما هیچ نشناسم ره مرداب به جا ماندن را
٧/٣/٨٧
نظرات ()به تو سوگند که جز نام تو سوگند نشد هیچ کس در نظرم آینه مانند نشد
چون تو رفتی ز نظر تیره وتارست جهان روشنی بخش نگه نیز خداوند نشد
صاف وبی غش لب توشعر وغزل می فرمود هیچ شعر دگرم خاطره قند نشد
لحظه کوتاه و دلم تنگ و لبم بی آهنگ نه که هر خاطره ات لحظه لبخند نشد
مرتکب بوده ام از روز ازل بر عشقت هیچ فصلی سبب کشتن پیوند نشد
از تو دل کندن من قافیه ای در قاف است خواستم دل بکنم از تو و هر چند نشد
دلبری خاص در آن جمله که رفتند نبود خاطرم خوش زهمین جمله که هستند نشد
بعد از آن لحظه ناشاد جهان در کامم فرصتی بود ولی هیچ خوشایند نشد
آنچنان محو غمت گشته ام ای شهره به حسن که ز نام و اثرت خاطره خرسند نشد
پر کشیدست به جایی که نه اینجاست دلم عاقبت در قفس خاکی تن بند نشد
22/10/86
نظرات ()تا نظاره می کنم روح من شکسته است
دست زندگی هنوز در پی بریدن
گامهای خسته است
بر لبان یاًس خویش چون ترانه می شوم
در سرود درد خویش جاودانه می شوم
خاطرات رفته ام باز می رسد مرا
گریه های شوق را تا بهانه می شوم
آنکه شانه های او
نور آشنایی و واژه های تازه بود
می گریزد از دلم
بی بهانه می رود
روزن امید را جاودانه بسته است
آه ای پیام صبح
آه ای نسیم سحر
بی تفاوتی کنون بر رهم نشسته است
شعر عاشقانه کو
حس شاعرانه کو
یا برای زیستن
شوق یک بهانه کو
ای شبیه زندگی
تا تولدی دگر، انتظار می کشم
وه تمام می شود نامه خیالیم
روح من شکسته است
روزن امید من جاودانه بسته است
4/12/85
نظرات ()خاموشی هر فانوس آئین من و شب بود آنجا که سکوت تو آئینه ای از تب بود
هر شعله درد من با باد سخن می گفت چون خواب فراموشی تسکین لبا لب بود
می سوختم از اشکم در رویش رویا ها تا آه عذاب آلود در خویش معذب بود
بین من و تو دیوار، تفسیر همان دیدار ای وای برین هربار، دردی که مرتب بود
ای کاش زمان می مرد درتاری این زندان یا روشنی فهمی در جهل مرکب بود
شکی که دلم را کشت از خاطره رفتن وحیی ابدی بود و جبریل مقرب بود
پرواز ندانم چیست یا شوق پریدنها بر روح غمین من زنجیر تو مرکب بود
تقدیر چنین بود و تفسیر نمی خواهد در عالم عدل من منحوس ترین رب بود
2/11/85
نظرات ()